اون روز کدخدا رفته بود بازار هفتگی شهر برای خرید، تو این بازار از جون مرغ تا شیر آدمیزاد! می شد پیدا کرد. کدخدا دنبال یک الاغ خوب و قوی هیکل بود تا بتونه همراه با آقا الاغه کارها رو انجام بدن. اما هرچه گشت نتونست الاغ مورد نظرش رو پیدا کنه و بالاخره هم مجبور شد خانم الاغه رو بخره و بیاره خونه.
خانم الاغه خیلی خوشگل بود، حتی بدون آرایش هم خیلی تو چشم می زد.
به محض این که کدخدا خانم الاغه رو آورد خونه، آقا الاغه در اولین نگاه یک دل نه، صد دل عاشق او شد. ولی به روی خودش نیاورد.
یکی دو روز گذشت و آقا الاغه دیگه از خواب و خوراک افتاده بود، یک روز دل به دریا زد و با خودش گفت امروز باید تکلیف خودم رو روشن کنم.
بنابراین یک دسته شبدر تازه برداشت و رفت پیش خانم الاغه.
خانم الاغه داشت تو خاک غلط میزد، به محض دیدن آقا الاغه بلند شد و ایستاد.
آقا الاغه شبدرها رو گذاشت جلوی خانم الاغه، ولی شرم و حیا مانع شد و باز هم نتونست چیزی بگه، واسه همین برگشت.
اما از اونجایی که خانم الاغه، الاغ فهمیده ای بود، کل ماجرا دستگیرش شد، ولی نمی خواست به آقا الاغه رو بده. می خواست آقا الاغه خودش شجاعت گفتن حرف دلش رو بدست بیاره.
از اون طرف خانم الاغه هم هر وقت آقا الاغه رو می دید ته دلش قلقلک می شد، و پس از چند روز! فهمید که اون هم عاشق آقا الاغه شده.
اونا کم کم با هم دوست شدند. آقا الاغه هر روز سهم جوی خودش رو به خانم الاغه می داد و ساعت ها با هم می نشستند و حرف می زدند. به این ترتیب روزگار خری اون ها به خوبی و خوشی سپری می شد.
(به عنوان مثال):
اون روز آقا الاغه و خانم الاغه خیلی سرحال بودن، چون تعطیل بود و کار زیادی نداشتن. پس تمام روز رو می تونستن با هم باشن. یک دفعه آقا الاغه با جفتک زد توی شکم خانم الاغه و خانم الاغه هم عرعر ظریفی کرد و به نوبه خودش با جفتک زد توی صورت آقا الاغه، سپس کلی با هم خندیدن. پس از اون ماجرا تا چند روز پای چشم آقا الاغه ورم کرده بود، اما خوشحال بودن که چه عشق خری زیبایی نسبت به هم دارن.
چند روز دیگر به همین ترتیب گذشت و آقا الاغه و خانم الاغه شاد و خرم به زندگی ادامه می دادند.
.
.
.
اما متاسفانه عشق آن ها زیاد دوام نیاورد و پس از یک هفته دیگر از هم جدا شدند، چون کدخدا به خاطر لاغر شدن آقا الاغه خانم الاغه رو برد و توی بازار هفتگی شهر فروخت.
اما آقا الاغه هیچ وقت خاطره اون عرعر و جفتک رو فراموش نکرد.
پاورقی نویسنده: مواظب عشق خری باشین، چون ممکنه عشقتون رو ببرن تو بازار هفتگی بفروشن.