تبليغاتX
رهگذر تنهاست ولی .......







نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات
 





مزخرفاتی از شکسپیر               

 
Senmons in Stones
William Shakespeare
 
  
And this our life, exempt from public haunt,
Finds tongues in trees, books in running brooks,
Sermons in stons, and food in every thing.
 
 
جهان ِ سخنگو
 
ويليام شكسپير
 
 
اگر از غوغاي عالم و اشتغالات ِ زندگي دمي فارغ شويم
درختان را به هزار زبان سخنگو مي يابيم
در جويبارها كتاب مي خوانيم
و سنگ ِ موعظه مي شنويم
و گوهر ِ نيكي را در هر چيز مي بينيم.
 
 
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- -
Contentment
William Shakespeare
 
 
My crown is in my heart, not on my head;
Not deck'd with diamonds and Indian stones,
Nor to be seen: my crown is called content;
A crown it is that seldom kings enjoy.
 
تاج ِ خرسندي
ويليام شكسپير
 
 
تاج من بر سرم نيست
تاج ِ من بر قلب ِ من جاي دارد
كه الماس و فيروزه آن را نياراسته
و از ديده ها پنهان است
 
تاج ِ من، خرسندي ِ من است
كه به ندرت پادشاهي را از آن بهره داده اند.
 
------------ --------- --------- --------- --------- ---
 
Vainity of Glory
William Shakespeare
 
 
 

Glory is like a circle in the water
Which never creaseth to enlarge itself
Till by broad spreading it disperse to nought
 
 
شكوه ِ دنيوي
 
ويليام شكسپير
 
 
شكوه ِ دنيا همچون دايره ايست بر روي آب
كه هر زمان بر پهناي خود مي افزايد
و در منتهاي وسعت هيچ مي شود.
 
------------ --------- --------- --------- --------- ---
 
The Food of Love
William Shakespeare
 
 
If music be the food if love
Then play on
 
 
غذاي عاشق
ويليام شكسپير
 
اگر موسيقي غذاي عشق است،
پس بنوازيد.
 
 

 
 

[+] نوشته شده توسط رهگذر _ ر ز س ر خ در 17:8 | |           







برای ........               

 


 
 

[+] نوشته شده توسط رهگذر _ ر ز س ر خ در 12:40 | |           







شعر یک بچه ی آفریقایی                

 

 

این شعر که کانديدای شعر برگزيده ی سال 2005 شده سروده ی یک بچه ی آفریقایی است و استدلال زیبا و شگفت انگیزی دارد :

وقتی به دنیا میام، سیاهم،
وقتی بزرگ میشم، سیاهم،
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم،
وقتی می ترسم، سیاهم،
وقتی مریض میشم، سیاهم،
وقتی می میرم، هنوزم سیاهم ...
و تو، آدم سفید،
وقتی به دنیا میای، صورتی ای،
وقتی بزرگ میشی، سفیدی،

وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی،
وقتی سردت میشه، آبی ای،

وقتی می ترسی، زردی،
وقتی مریض میشی، سبزی،

و وقتی می میری، خاکستری ای ...

و تو به من میگی رنگین پوست ؟؟؟!!!

 

This poem was nominated poem of 2005.
Written by an African kid, amazing thought :
"When I born, I Black, When I grow up, I Black,
When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black,
When I sick, I Black, And when I die, I still black...
And you White fellow,
When you born, you pink, When you grow up, you White,
When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue,
When you scared, you yellow, When you sick, you Green,
And when you die, you Gray...
And you call me colored ???!!!

 


 
 

[+] نوشته شده توسط رهگذر _ ر ز س ر خ در 18:46 | |           







چارلی چاپلین               

 

 

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود
با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که
 ژرالدین نام دارد استعداد بازیگری را از پدرش به ارث برده و اتفاقا او هم مثل پدرش
 به شهرت وافتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند چند
سال پیش وقتی ژرالدین تازه میخواست وارد عالم هنر شود، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شورانگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا
شنونده ای را به تفکر وادار می کند.دراينكه آيا واقعا" چنين نامه اي نوشته شده
يا نه بحثهاي زيادي است ولي در اينكه اين نامه به زيباترين شكلي مفاهيم
ساده اي كه اكثرآدمها فراموش كرداه اند رابيان ميكند شكي نيست.به اميد
 اينكه به اندازه چند دقيقه براي درك مفاهيمي وقت بگذاريم كه ميتونه توي
 چندين هزار دقيقه اي كه از عمرمون باقي مونده بينش روشنتري از خودمون
وزندگيمون بهمون بده.
 
                     http://porzila.persiangig.ir/post/charlie-chaplin/charlie-chaplin-002.jpg

ژرالدین دخترم:
اینجا شب است، یک شب نوئل و من از تو بسی دورم، خیلی دور، اما تصویر تو آنجا
 روی میز هست، تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست، اما تو کجایی؟ آنجا در
 صحنه پر شکوه تئاتر هنرنمایی می کنی؟ شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور
 و پر شکوه، نقش آن “شهدخت ایرانی” است که اسیر تاتارها شده است.
 شاهزاده خانم باش و بمان، ستاره باش و بدرخش اما اگرقهقهه تحسین آمیز
تماشاگران، عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند، تو را فرصت هشیاری
 داد نامه پدرت را بخوان. صدای کف زدن های تماشاگران گاه تو را به آسمان ها
خواهد برد، برو! آنجا برو. اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا
کن: زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند
 و با پاهایی که از بینوایی می لرزد؛ من نیز یکی از اینان بودم، من طعم گرسنگی
 را چشیده ام من درد بی خانمانی را کشیده ام و از اینها بیشتر، من رنج حقارت
آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه
رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند، احساس کرده ام. با این همه من زنده ام
و از زندگانی پیش از آنکه مرگ فرا رسد نباید حرفی زد.
 
                http://porzila.persiangig.ir/post/charlie-chaplin/charlie-chaplin-004.jpg
 
دخترم در دنیایی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب
 هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی آن تحسین کنندگان ثروتمند را
یکسر فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس،
حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباس های بچه اش
نداشت پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار! گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر
را بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست کم روزی
 یک بار با خود بگو:”من هم یکی از آنان هستم” آری تو هم یک از آنها هستی
دخترم نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او
را نیز می شکند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران
خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه
 پاریس برسان، من آنجا را خوب می شناسم. از قرنها پیش آنجا گهواره کولیان
بوده است در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید، اما زیباتر از تو! مغرورتر
 از تو! اعتراف کن دخترم، همیشه کسی هست که بهتر از تو میرقصد. همیشه
کسی هست که بهتر از تو می زند و این را بدان که در خانواده چارلی هرگز
کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران، یک گدای کنار رود سن
 ناسزا بگوید. همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه
 مال من نیست، این مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد.
 اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون
این بچه های شیطان خوب آگاهم.
 
  
من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بندبازانی که
بر ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام اما این حقیقت را به تو بگویم دخترم، مردمان روی زمین استوار، بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس جهان تو را فریب دهد، آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبایی تو را گول زند و آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و این الماس بر گردن همه می درخشد اما روزی که دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یک دل باش، کار تو بس دشوار است این را می دانم. به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند، به خاطر هنر می توان عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و پاکیزه تر بازگشت، اما هیچ چیز هیچ کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد. برهنگی بیماری عصر ماست. من پیرمردم و شاید حرف خنده آور می زنم اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریان اش را دوست می داری.
 
             The image “http://i25.tinypic.com/wo6u0.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی.
 می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارند. با اندیشه
های من جنگ
 کن دخترم. من از کودکان مطیع خوشم نمی آید با این همه پیش از آنکه
اشک های من این نامه
 
را تر کند می خواهم یک امید به خود بدهم؛ امشب شب نوئل است، شب
معجزه است و امیدوارم
معجزه ای رخ بدهد تا تو آنچه را که من به راستی می خواستم بگویم دریافته
 باشی. دخترم چارلی
را، پدرت را فراموش نکن، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش
 کردم تا آدم باشم تو
 نیز تلاش کن که حقیقتاً آدم باشی.
*** انسان باش، پاکدل و يکدل؛ زيرا که گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر
 مردن، هزار بار قابل تحمل تر از پست و بي عاطفه بودن است

 
 

[+] نوشته شده توسط رهگذر _ ر ز س ر خ در 18:41 | |           







قوانین جهان               

 
قانون عادت:

حداقل 95 درصد از كارهايي كه انجام مي دهيم از روي عادت است. پس مي توانيم عادت هايي را كه موفقيت مان را تضمين مي كنند در خود پرورش دهيم؛ و تا هنگامي كه رفتار مورد نظر به صورت اتوماتيك و غير ارادي انجام نشود، تمرين و تكرار آگاهانه و مداوم آن را ادامه دهيم.

 

قانون انتخاب:

زندگي ما نتيجه انتخاب هاي ما تا اين لحظه است. چون هميشه در انتخاب افكار خود آزاد هستيم، كنترل كامل زندگي و تمامي آن چه برايمان اتفاق مي افتد در دست خودمان است.

 

قانون تفكر مثبت:

براي رسيدن به موفقيت و شادي، تفكر مثبت امري ضروري است. شيوه تفكر شما نشان دهنده ي ارزش ها، اعتقادات و انتظارات شماست.

 

قانون تغيير:

تغيير ، غير قابل اجتناب است و ما بايد استاد تغيير باشيم نه قرباني آن.

 

قانون كنترل:

سلامتي ، شادي و عملكرد درست از طريق كنترل كامل افكار، اعمال و شرايط پيرامونمان به وجود مي آيد.

 

قانون مسؤوليت:

هر چه و هر كجا كه هستيد به خاطر آن است كه خودتان اين طور خواسته ايد. مسووليت كامل آن چه كه هستيد ، آن چه كه به دست آورده ايد و آن چه كه خواهيد شد بر عهده خود شماست.

قانون پاداش:

عالم در نظم كامل به سر مي برد و ما پاداش كامل اعمالمان را مي گيريم. هميشه از همان دست كه مي دهيم از همان دست مي گيريم. اگر از عالم بيشتر دريافت مي كنيد به اين دليل است كه بيشتر مي بخشيد.  

قانون خدمت :

پاداش هايي را كه در زندگي مي گيريد با ميزان خدمت شما به ديگران رابطه مستقيم دارد. هر چه بيشتر براي بهبود زندگي و سعادت ديگران كار كنيد و توانايي هاي خود را افزايش دهيد، در عرصه هاي مختلف زندگي خود بيشتر پيشرفت مي كنيد.  

قانون علت و معلول:

هر چه به دليلي رخ مي دهد. براي هر علتي معلولي است و براي هر معلولي علت يا علت هاي به خصوصي وجود دارد، چه از آن ها اطلاع داشته باشيد چه نداشته باشيد. چيزي به اسم اتفاق وجود ندارد. در زندگي هر كاري را كه بخواهيد مي توانيد انجام دهيد به شرط آن كه تصميم بگيريد كه دقيقاً چه مي خواهيد و سپس عمل كنيد.  

قانون ذهن:

شما تبديل به همان چيزي مي شويد كه درباره آن بيشتر فكر مي كنيد. پس هميشه درباره چيزهايي فكر كنيد كه واقعاً طالب آن هستيد.  

قانون عينيت يافتن ذهنيات:

دنياي پيرامون شما تجلي فيزيكي دنياي درون شماست. كار اصلي شما در زندگي اين است كه زندگي مورد علاقه خود را در درون خود خلق كنيد. زندگي ايده آل خود را با تمام جزييات آن مجسم كنيد و اين تصوير ذهني را تا زماني كه در دنياي پيرامون شما تحقق پيدا كند حفظ كنيد.

 


 
 

[+] نوشته شده توسط رهگذر _ ر ز س ر خ در 18:40 | |           







حرف بزرگان.               

 

http://blogme.com/uploads/i/iran/1037.jpg   " کسی به فرجام زندگی آگاه نیست ، خداوند هم نیازی به عبادت بنده ندارد  "  .  فردوسی خردمند

 

http://blogme.com/uploads/i/iran/1036.jpg   " تکامل و حرکت، مبنا و پیش فرض کل وجود است " . انگلس

 

http://blogme.com/uploads/i/iran/1035.jpg   " بيشترين تأثير افراد خوب زمانى احساس مى شود كه از ميان ما رفته باشند "  .  امرسون

 

http://blogme.com/uploads/i/iran/1034.jpg   " از ديروز بياموز. براي امروز زندگي کنو اميد به فردا داشته باش"  . آلبرت انيشتن

 

http://blogme.com/uploads/i/iran/1033.jpg   " براي اداره كردن خويش ، از سرت استفاده كن . براي اداره كردن ديگران ، از قلبت "  . دالايي لاما

 

http://blogme.com/uploads/i/iran/1032.jpg   " انسان بايد از هر حيث چه ظاهر و چه باطن , زيبا و آراسته باشد "  . چخوف

 

http://blogme.com/uploads/i/iran/1031.jpg   " لحظه ای که به کمال رسیدم و منور شدم ، تمام هستی کامل و منور شد "  . بودا

 

http://blogme.com/uploads/i/iran/1030.jpg   " تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید . پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند "  . گراهام بل


 
 

[+] نوشته شده توسط رهگذر _ ر ز س ر خ در 18:36 | |           







سری اول اس ام اس های عاشقانه               

 

  چهارشنبه سوری هر آتیشی که دیدی به یاد قلب منم باش

 آخه از دوریت بدجوری آتیش گرفته

 

---------------------------

 

کلاس عشق ما دفتر ندارد

 شراب عاشقي ساغر ندارد

 بدو گفتم که مجنون تو هستم

 هنوز آن بي وفا باور ندارد

 

---------------------------

 

ویلیام شکسپیر میگه : زمانی که فکر می کنی تو 7 تا آسمون 1 ستاره هم نداری یکی یه گوشه دنیا هست که واسه دیدنت لحظه شماری می کنه...

 

---------------------------

 

چهارشنبه سوري نزديکه.يه وقت نري از رو آتيش بپري . . . آخه تجربه ثابت کرده اگه جيگر بره رو آتيش کباب ميشه

 

---------------------------

 

خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ، خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد.

خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ، خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد .

 

 

---------------------------

 

هر ثانیه که می گذرد؛ چیزی از تو را با خود می برد!
زمان غارتگر غریبی است.
همه چیز را بی اجازه می برد....
و تنها یک چیز را همیشه فراموش می کند:
حس دوست داشتن تو را...

 

---------------------------

 

 

سلام چهارشنبه سوری جایی قرار نذاری کار واجب باهات دارم آحه آتیش کم داریم آتیش پاره

 

---------------------------

 

افغانيه رو مي خوان اعدام كنن ميگن حرف آخرت چيه ؟

ميگه كارگر نمي خواي

(البته این آخری از دستم در رفت)


 
 

[+] نوشته شده توسط رهگذر _ ر ز س ر خ در 18:47 | |           







ماجرای آقا الاغه و خانم الاغه               

 

اون روز کدخدا رفته بود بازار هفتگی شهر برای خرید، تو این بازار از جون مرغ تا شیر آدمیزاد! می شد پیدا کرد. کدخدا دنبال یک الاغ خوب و قوی هیکل بود تا بتونه همراه با آقا الاغه کارها رو انجام بدن. اما هرچه گشت نتونست الاغ مورد نظرش رو پیدا کنه و بالاخره هم مجبور شد خانم الاغه رو بخره و بیاره خونه.

خانم الاغه خیلی خوشگل بود، حتی بدون آرایش هم خیلی تو چشم می زد.

به محض این که کدخدا خانم الاغه رو آورد خونه، آقا الاغه در اولین نگاه یک دل نه، صد دل عاشق او شد. ولی به روی خودش نیاورد.

یکی دو  روز گذشت و آقا الاغه دیگه از خواب و خوراک افتاده بود، یک روز دل به دریا زد و با خودش گفت امروز باید تکلیف خودم رو روشن کنم.

بنابراین یک دسته شبدر تازه برداشت و رفت پیش خانم الاغه.

خانم الاغه داشت تو خاک غلط میزد، به محض دیدن آقا الاغه بلند شد و ایستاد.

آقا الاغه شبدرها رو گذاشت جلوی خانم الاغه، ولی شرم و حیا مانع شد و باز هم نتونست چیزی بگه، واسه همین برگشت.

اما از اونجایی که خانم الاغه، الاغ فهمیده ای بود، کل ماجرا دستگیرش شد، ولی نمی خواست به آقا الاغه رو بده. می خواست آقا الاغه خودش شجاعت گفتن حرف دلش رو بدست بیاره.

از اون طرف خانم الاغه هم هر وقت آقا الاغه رو می دید ته دلش قلقلک می شد، و پس از چند روز! فهمید که اون هم عاشق آقا الاغه شده.

اونا کم کم با هم دوست شدند. آقا الاغه هر روز سهم جوی خودش رو به خانم الاغه می داد و ساعت ها با هم می نشستند و حرف می زدند. به این ترتیب روزگار خری اون ها به خوبی و خوشی سپری می شد.

(به عنوان مثال):

اون روز آقا الاغه و خانم الاغه خیلی سرحال بودن، چون تعطیل بود و کار زیادی نداشتن. پس تمام روز رو می تونستن با هم باشن. یک دفعه آقا الاغه با جفتک زد توی شکم خانم الاغه و خانم الاغه هم عرعر ظریفی کرد و  به نوبه خودش با جفتک زد توی صورت آقا الاغه، سپس کلی با هم خندیدن. پس از اون ماجرا تا چند روز پای چشم آقا الاغه ورم کرده بود، اما خوشحال بودن که چه عشق خری زیبایی نسبت به هم دارن.

چند روز دیگر به همین ترتیب گذشت و آقا الاغه و خانم الاغه شاد و خرم به زندگی ادامه می دادند.

.

.

.

اما متاسفانه عشق آن ها زیاد دوام نیاورد و پس از یک هفته دیگر از هم جدا شدند، چون کدخدا به خاطر لاغر شدن آقا الاغه خانم الاغه رو برد و توی بازار هفتگی شهر فروخت.

اما آقا الاغه هیچ وقت خاطره اون عرعر و جفتک رو فراموش نکرد.

 

پاورقی نویسنده: مواظب عشق خری باشین، چون ممکنه عشقتون رو ببرن تو بازار هفتگی بفروشن.


 
 

[+] نوشته شده توسط رهگذر _ ر ز س ر خ در 18:35 | |           







درس عبرت از .....               

 

شنيدم که شمشير يکي را دوتا مي کند بنازم به شمشيرعشق که دوتا رايکي مي کند .



آنگاه که ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس ميکني؛ به خاطر
بياور که زيبايي شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است



ما هميشه صداهاي بلند را
ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازينکه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند


دلیل آفرینش انسان عشق بود وخدا انسان را
عشق افرید چون عشق بود و در قلب انسان عشق را نهاد تا عشق شود پس باید قدر ایننعمت الهی (قدرت عشق) را دانست

 

 

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي

 

 

اگر کسي مي گويد که براي تو مي ميرد دروغ ميگويد!!! حقيقت را کسي ميگويد که براي تو زندگي مي کند



رنگين كمان پاداش كسي است كه تا آخرين قطره زير باران مي
ماند

 

 

می خواستم اسمتو روی سینه ام خال کوبی کنم! اما ترسیدم که صدای قلبم تورو اذیت کنه

 

 

عاشقت گشتم تو گفتي عاشقان ديوانه اند! عاقبت عاشق شدي ديدي که خود ديوانه اي

 

 

تکيه بر دوست مکن محرم اسرار کسي نيست ما تجربه کرديم کسي يار کسي نيست



عشقم
را نثار تو کردم...اما نپذيرفتی. عشقم را به تو هديه کردم آن را دور انداختی، زندگيم را وقف تو کردم اما در کنارم نماندی، کاش روزی آن را برگردانی!



من
ياد گرفته ام: مهم نيست كه در زندگي چه داري، بلكه مهم اينست كه چه كسي را داري.



زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها رسيدي، لبخند
خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت را خراشيدند.

 

نظر یادتون نره ... امیدوارم لذت برده باشید


 
 

[+] نوشته شده توسط رهگذر _ ر ز س ر خ در 18:30 | |           







جملات امید               

   

حتی کسی که از مادرش فلج به دنیا می آید اگر قهرمان ورزش نشود خودش مسوول است .

 « سارتر »           

این هم از جملات دکتر شریعتی :

 

وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است.

 

----------

 

دل هاي بزرگ و احساس هاي بلند، عشق هاي زيبا و پرشكوه مي آفرينند.

 

----------

 

 

اما چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كوير است.

 

----------

 

 

اكنون تو با مرگ رفته اي و من اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم كه با هر نفس گامي به تو نزديك تر ميشوم . اين زندگي من است.

 

----------

 

 

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم.

 

----------

 

 

اگر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش تا با افتادنت انديشه‌اي را بالا ببري.

 

----------

 

 

به سه چيز تکيه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور مي تازد،با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد.


 
 

[+] نوشته شده توسط رهگذر _ ر ز س ر خ در 18:29 | |           







شعر کوتاه آدمک آخر دنیاست بخند               

 

 

آدمک آخر دنیاست ! بخند!

آدمک مرگ همین جاست ! بخند!

آن خدایی که بزرگش خواندی.....

به خدا مثله تو تنهاست! بخند!

دست خطی که تو را عاشق کرد

شو خی کاغذی ماست بخند!

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست! بخند!

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست ! بخند!

راستی انچه به یادت دادیم

پر زدن نیست که در جاست!  بخند!

آدمک نغمه آغاز نخوان

به خدا آخر دنیاست !

بخنـــــــــــــــــــــــــــــــــــد!


 
 

[+] نوشته شده توسط رهگذر _ ر ز س ر خ در 18:25 | |           







شعر صدا - فروغ فرخ زاد               

 

 

در آنجا بر فراز قله کوه

دو پایم خسته از رنج دویدن

به خود گفتم که در این اوج دیگر

صدایم را خدا خواهد شنیدن

به سوی ابرها ی تیره پر زد

نگاه روشن امید وارم

ز دل فریاد کردم کای خداوند

من او را دوست دارم ، دوست دارم

صدایم رفت تا اعماق ظلمت

به هم زد خواب شوم اختران را

غبار آ لوده و بیتاب کوبید

در زرین قصر آسمان را

ملائک با هزاران دست کوچک

کلون سخت سنگین را کشیدند

زتوفان صدای بی شکیبم

به خود لرزیده در ابری خزیدند

خدا در خواب رویا بار خود بود

به زیر پلکها پنهان نگاهش

صدایم رفت و با اندوه نالید

میان پرده های خوابگاهش

صدا صد بار نومیدانه بر خاست

که عاصی گرددو بر وی بتازد

صدا می خواست تا با پنجه خشم

حریر خواب او را پاره سازد

صدا فریاد می زد از سر درد

به هم کی ریزد این خواب طلایی؟

من اینجا تشنه یک جرعه مهرم

تو آنجا خفته بر تخت خدایی

مگر چندان تواند ا وج گیرد

صدایی دردمند و محنت آلود ؟